نامه ای به آرش الله وردی یاور بذرافکن
خانهی ما توی اکباتان نیست. خانهی تو هم توی اکباتان نیست. بهنام و علی و سام هم توی اکباتان زندگی نمیکنند. خانهی مادر بزرگ من توی اکباتان است. برادر مادرم هم که دوست دختر زیبایی داشت و نقاش بود پیش مادرش که مادر من را زاییده بود زندگی میکند. دوست دخترش دماغ سر پایین و نوک تیزی داشت، چشم هایش به طرز عجیبی به هم نزدیک بود و پیشانی کوتاهش مدام عرق میکرد. روی هم رفته شبیه گوجه سبزی بود که پیشانی کوتاهی داشته باشد و آب زیر پوستش دویده باشد و از فرط شهوت باد کرده باشد و در عین حال دو روز تمام نخوابیده باشد و جغد شده باشد. مادرم میگفت جغد است. نمیگفت شبیه جغد است. میگفت جغد است.
خانهی ما به هم نزدیک است. با ماشین پنج دقیقه و پیاده بیست دقیقه راه است. ولی ماهی یک بار هم همدیگر را نمیبینیم. همین چند دقیقه پیش زنگ زدی گفتی شرق را به خاطر آن مصاحبه با ساقی قهرمان توقیف کرده اند. گفتم میدانم ولی نگفتم به تخمم که توقیفش کردند. چون تو هم به تخمت حساب نمیکردی و من به درایت فهمیدم که وقتی تو هم به تخمت حساب نمیکنی پس تخم هایمان به هم دایورت است و ما شبکه ای از تخم هایمان هستیم. آلپاچینو توی فیلم صورت زخمی میگفت مرد باید فقط به دستور دو فرمانده عمل کند؛ اولی حرفش دومی تخمش. ما شاعرها که اولی را شوهر دادیم پس میماند تخم هایمان که باید مواظب باشیم آب دهان هر کسی کثافتاش نکند. باید مثل جغد زیبایی نگهداری اش کنیم و شب ها به پروازش درآوریم.
کتابت را خواندم. هفتهی پیش که حرف بیرون آمدنش بود نمیدانم به کی میگفتم دوباره طوری شدم که قبلا وقتی قرار بود دختری را بیاورم توی پارکینگ آنطوری میشدم. آنوقت ها هنوز توی اتاقم اعلام خودمختاری نکرده بودم و کارم سخت بود. یک آهوی سرمه ای توی پارکینگ بود مال نویسندهای که در طبقه اول آپارتمان ما زندگی میکرد. به بهانهی اینکه از پنجرهی ته پارکینگ باغچهی نویسنده را نشان دختره بدهم میبردمش پشت آهو و کارش را میگرفتم. چند باری اتفاق افتاد و من هر بار به یک اندازه هیجان زده بودم. از اول تا آخر نقشه را مو به مو جلو میرفتم و حتی یک بار پیش آمد که سه دفعهی نامتوالی همین تاکتیک را سر یک نفر پیاده کردم و او هر بار میدانست آخرش به کجا ختم میشود ولی از اینکه معصومیّتی را که این مامان بازی برایش دست و پا میکرد، خدشه دار کند وحشت داشت برای همین هر بار بهتر و طبیعی تر از دفعه قبل خودش را به خریّت میزد. از همان روزی که خبر انتشار کتابت را شنیدم تا دیشب که خواندمش توی کونم عروسی بود و نمیدانم چرا دوست داشتم بگیرمت و تشکر کنم ازت. بعد از اینکه تلفن را قطع کردیم دوباره رفتم سراغ همان شعری که خوب میدانی من و بچه های دیگر چقدر دوستش داریم. تمام که شد علفی بار زدم و رفتم توی بالکن. تکیه دادم به نرده ها. شب بود ولی نور خانهی دور و بری ها پیچک های انبوه و درخت آلبالوی حیاط خانهی نویسنده را، که چند سالی میشود با آن آهوی سرمه ای از اینجا رفته، روشن میکرد. تف کردم توی باغچه. تفِ بدحالی بود. بدون اینکه سقوط کند مثل آدامس خرسی فاسدی تا نزدیکی های بالکن واحد پایینی کش آمد و یواشی برید. تقصیر من نبود. علف دهن آدم را خشک میکند.
