تبليغاتX
دم شما گرم!
 

نامه ای به آرش الله وردی                                                                     یاور بذرافکن

خانه­ی ما توی اکباتان نیست. خانه­ی تو هم توی اکباتان نیست. بهنام و علی و سام هم توی اکباتان زندگی نمی­کنند. خانه­ی مادر بزرگ من توی اکباتان است. برادر مادرم هم که دوست دختر زیبایی داشت و نقاش بود پیش مادرش که مادر من را زاییده بود زندگی می­کند. دوست دخترش دماغ سر پایین و نوک تیزی داشت، چشم هایش به طرز عجیبی به هم نزدیک بود و پیشانی کوتاهش مدام عرق می­کرد. روی هم رفته شبیه گوجه سبزی بود که پیشانی کوتاهی داشته باشد و آب زیر پوستش دویده باشد و از فرط شهوت باد کرده باشد و در عین حال دو روز تمام نخوابیده باشد و جغد شده باشد. مادرم می­گفت جغد است. نمی­گفت شبیه جغد است. می­گفت جغد است.

 

خانه­ی ما به هم نزدیک است. با ماشین پنج دقیقه و پیاده بیست دقیقه راه است. ولی ماهی یک بار هم همدیگر را نمی­بینیم. همین چند دقیقه پیش زنگ زدی گفتی شرق را به خاطر آن مصاحبه با ساقی قهرمان توقیف کرده اند. گفتم می­دانم ولی نگفتم به تخمم که توقیفش کردند. چون تو هم به تخمت حساب نمی­کردی و من به درایت فهمیدم که وقتی تو هم به تخمت حساب نمی­کنی پس تخم هایمان به هم دایورت است و ما شبکه ای از تخم هایمان هستیم. آلپاچینو توی فیلم صورت زخمی می­گفت مرد باید فقط به دستور دو فرمانده عمل کند؛ اولی حرفش دومی تخمش. ما شاعرها که اولی را شوهر دادیم پس می­ماند تخم هایمان که باید مواظب باشیم آب دهان هر کسی کثافت­اش نکند. باید مثل جغد زیبایی نگهداری اش کنیم و شب ها به پروازش درآوریم.

 

کتابت را خواندم. هفته­ی پیش که حرف بیرون آمدنش بود نمی­دانم به کی می­گفتم دوباره طوری شدم که قبلا وقتی قرار بود دختری را بیاورم توی پارکینگ آنطوری می­شدم. آنوقت ها هنوز توی اتاقم اعلام خودمختاری نکرده بودم و کارم سخت بود. یک آهوی سرمه ای توی پارکینگ بود مال نویسنده­ای که در طبقه اول آپارتمان ما زندگی می­کرد. به بهانه­ی اینکه از پنجره­ی ته پارکینگ باغچه­ی نویسنده را نشان دختره بدهم می­بردمش پشت آهو و کارش را می­گرفتم. چند باری اتفاق افتاد و من هر بار به یک اندازه هیجان زده بودم. از اول تا آخر نقشه را مو به مو جلو می­رفتم و حتی یک بار پیش آمد که سه دفعه­ی نامتوالی همین تاکتیک را سر یک نفر پیاده کردم و او هر بار می­دانست آخرش به کجا ختم می­شود ولی از اینکه معصومیّتی را که این مامان بازی برایش دست و پا می­کرد، خدشه دار کند وحشت داشت برای همین هر بار بهتر و طبیعی تر از دفعه قبل خودش را به خریّت می­زد. از همان روزی که خبر انتشار کتابت را شنیدم تا دیشب که خواندمش توی کونم عروسی بود و نمی­دانم چرا دوست داشتم بگیرمت و تشکر کنم ازت. بعد از اینکه تلفن را قطع کردیم دوباره رفتم سراغ همان شعری که خوب می­دانی من و بچه های دیگر چقدر دوستش داریم. تمام که شد علفی بار زدم  و رفتم توی بالکن. تکیه دادم به نرده ها. شب بود ولی نور خانه­ی دور و بری ها پیچک های انبوه و درخت آلبالوی حیاط خانه­ی نویسنده را، که چند سالی می­شود با آن آهوی سرمه ای از اینجا رفته، روشن می­کرد. تف کردم توی باغچه. تفِ بدحالی بود. بدون اینکه سقوط کند مثل آدامس خرسی فاسدی تا نزدیکی های بالکن واحد پایینی کش آمد و یواشی برید. تقصیر من نبود. علف دهن آدم را خشک می­کند.

 

بیشتر بیا پیش من. اکباتان که نیستم آدم کون گشاد!

+