آرش الله وردی وارد!
درک عصبانیتت را می کنم؛ این که باید دست کشید به گوشه های این ادبیات – به کناره ها -، این که تا حال معرفی کردیم خودمان را به کانکس های انتقال خون و در شیشه می ریختند خونمان را تا بتوانیم یکی دو ساندیس بگیریم و شکر کنیم، این که می خواهی خونت را به در و دیوار بپاشی، این که از خیر و شر همان ساندیس هم گذشته ای و این که سنگین تر است این گونه.
راجع به شعرهای مجموعه ات خواهم نوشت و قطعن خواهند نوشت، کاری ندارم. از تراشیدن ریش است خوشحالیم. " کم شدن" نیما صفار را هم که دیدم این طور شدم. " عقل دور" محمد حسن نجفی را هم که در آینده خواهم دید قطعن این طور خواهم شد و بهتر خودت می دانی که این خوشحالی خارج از مناسبات خمیر و آب و شعله ی ممزوج رایج در ادبیات که قرض داده می شود است و باز خودت بهتر می دانی که هر چند خیلی مطرود نیستم اما خیلی هم سعی نمی کنم مطرود جامعه نباشم. هنگام که وحخندهای ما را می شنوی در واکنش به کارهایت، ادامه بده و بدان ( لابد می دانی) که بنا به قولی گاهی امتداد سراب به رودخانه می رسد.
