بار اولی که بغض کردم یادم نیست اما بار آخر وقتی بود که کتابت رو باز کردم... تا حالا کتاب های زیادی باز کردم یادم نمی ره وقتی 15 سال داشتم و بوف کور رو باز کردم احساس می کردم مرد شدم . چیزی نفهمیدم به جز مرد شدن حتی بعد از اون وقتی گریه می کردم انگارمثل یه مرد گریه می کردم و دیگه برام مهم نبود که مرد گریه نمی کنه... بابام اون قدر از هدایت حرف میزد که فکر می کردم کسی مرد میشه که هدایت بخونه و وقتی اون کتاب لعنتی رو باز کردم احساس کردم دیگه تو خونه ته تغاری نیستم یاحداقل یه مرد ته تغاریم نه یه بچه
وقتی کتاب تورو باز کردم یاد اون روز افتادم به هر حال بین تو و یاور و بهنام و علی، من ته تغاریم کاریشم نمیشه کرد
مثل یاور و بقیه بچه ها آب دهنم را افتاده بود برای خوندن همون شعر لعنتی بعد رفتم دم پنجره شرکت و تف کردم رو ماشینی که اون جلو پارک شده بود اما نه کسی بود و نه سنگی...
کتاب و خوندم و عصابانیتت بد جوری آرومم کرده و الان که دارم این نامه رو مینویسم فکر میکنم به این که بعد 5 ماه بد بیاری روزای خوش شروع شده. اول این که بعد 3/4 سال با یه دختر آشنا شدم و بعد دوربین و پس گرفتم حالا هم کتاب تو … خیلی خوبه... بد جوری داره حال میده زندگی تو این 7/8 روزه میدونی؟؟
تو فکر ته مونده 3 ماه الکلمم امشب. فردا هم می خوام با دوست دخترم برم وانجک قبلاً هم یه جا دیگه گفته بودم الان 1 سالی میشه تو فکرشم که 2 نفری بریم با هم اونجا و ساندیس بخوریم.
